خرید بک لینک
حسین منزوی...مرا آتش صدا کن تا بسوزانم سراپایتمرا باران صلا ده تا ببارم بر عطش‌هایتمرا اندوه بشناس و کمک کن تا بیامیزممثال سرنوشتم با سرشت چشم زیبایت!مرا رودی بدان و یاری‌ام کن تا درآویزمبه شوق جذبه‌وارت تا فرو ریزم به دریایتکمک کن یک شبح باشم مه آلود و گم اندر گمکنار سایه‌ی قندیل‌ها در غار رویایتخیالی، وعده‌ای، وهمی، امیدی، مژده‌ای، یادیبه هر نامی که خوش داری تو بارم ده به دنیایتاگر باید زنی همچون زنان قصه‌ها باشینه عذرا دوستت دارم نه شیرین و نه لیلایتکه من با پاکبازی‌های ویس و شور رودابهخوشت م

برچسب: نویسنده: آتنا نوری تاريخ: يکشنبه 23 آذر 1404 ساعت: 19:51

سعدی...در پای تو افتادن شایسته دمی باشدترک سر خود گفتن زیبا قدمی باشدبسیار زبونی‌ها بر خویش روا دارددرویش که بازارش با محتشمی باشدزین سان که وجود توست ای صورت روحانیشاید که وجود ما پیشت عدمی باشدگر جمله صنم‌ها را صورت به تو مانستیشاید که مسلمان را قبله صنمی باشدبا آن که اسیران را کشتی و خطا کردیبر کشته گذر کردن نوع کرمی باشدرقص از سر ما بیرون امروز نخواهد شدکاین مطرب ما یک دم خاموش نمی‌باشدهر کاو به همه عمرش سودای گلی بوده‌ستداند که چرا بلبل دیوانه همی‌باشدکس بر الم ریشت واقف نشود سعدیالا به کسی

برچسب: نویسنده: آتنا نوری تاريخ: يکشنبه 23 آذر 1404 ساعت: 19:51

عباس صفاری...

اولین بار نیست

که این غروب لعنتی غمگین‌ات کرده است

آخرین بار نیز نخواهد بود.

خون هم اگر از دیده ببارد

بیش از این خانه‌نشین‌مان

کفش و کلاه کردن از تو

خنده به لب آوردن‌ات از من ..

برچسب: نویسنده: آتنا نوری تاريخ: يکشنبه 23 آذر 1404 ساعت: 19:51

ا.بامداد...می‌پنداشتم که عشق، هرگز دیگر به خانهٔ من نخواهد آمد.می‌پنداشتم که شعر، برای همیشه مرا ترک گفته است.می‌پنداشتم که شادی، کبوتری است که دیگر به بام من نخواهد نشست.تو طلوع کردی و عشق باز آمد، شعر شکوفه کرد و کبوتر شادی بال‌زنان بازگشت؛ تنهایی و خستگی بر خاک ریخت. من با تو ام، و آینه‌های خالی از تصویرهای مهر و امید سرشار می‌شوند.هرگز هیچ چیز در پیرامون من از تو عظیم‌تر نبوده است.تو شعر را به من بازآورده‌ای. تو را دوست می‌دارم و سپاست می‌گزارم...پانوشت: از کتاب مثل خون در رگ های من احمد شام

برچسب: نویسنده: آتنا نوری تاريخ: يکشنبه 23 آذر 1404 ساعت: 19:51

صفحه بندی